روز اول که اومده بود مهد کودک هیچ وقت یادم نمی ره.....انقدر گریه کرد که حتی دل من هم براش سوخت.......برای اینکه گریه کردنش باعث گریه بقیه بچه ها نشه چند روز اول رو پیش خودم نگهش می داشتم........و.......
حالا من شدم ....مامان دومش........با اینکه قبول کرده توی کلاس باشه اما هنوز یه وقت هایی می یاد توی دفتر پیش من......
امروز صبح وقتی اومد تو اول گفت :سلام.....بعد هم بی مقدمه گفت :آله(خاله)دوست دارم.......
من هم با خنده گفتم:منم دوست دارم عزیزم.....
یهو زل زد توی چشم هامو با یه لحن خاص با یه حالت شاکی با یه دنیا ناباوری توی چشم هاش با یه نگاهی که انگارداره می گه ....نه... تو اصلا حرف من و نفهمیدی دوباره گفت:نه آله من ایلی(خیلی)دوست دارم........
این حسش رو خوب درک کردم......حس اینکه بعی وقت ها ما آدم ها چقدر بد فهمیده میشیم.......یا چقدر ناقص ........یا......
و حس کردم من هم یه همچین حسی در برابر تو دارم......دلم می خواد بهت بگم:نه عزیزم ....من خیلی دوست دارم.....
آخ اگه الان دستم بهت می رسید.......حیف.......
فکرکن ساعت یک نیمه شب دلت یهو هوس غر زدن کنه......
بی خواب هم شده باشی.......
سرما هم خوره باشی......
دلت هم تنگ شده باشه.......
احساس پوچی هم داشته باشی......
چه شب افتضاحی......
گرچه از این شبای افتضاح زیاد داشتم اما ........اما نداره افتضاح ...افتضاحه دیگه...
یه کم می رم توی روم شاید یه نفر پیدا بشه که بتونم بهش غر بزنم......اما آخه نمی شه با یه نفر که تازه آشنا شدی بداخلاقی کنی که......تازه به این آی دی جدید من هم که هیچ بشری پی ام نمیده ......من هم که کلا هیچ وقت شروع کننده نیستم......اون آدی قبلی رو هم که فعلا بایکوت کردم و نمی خوام بازش کنم.......آخرش من می مونم و یه حس بد.....که چرا من اینقدر تنهام؟
دلم می خواد بخوابم........شاید فقط شاید خوابت رو ببینم.....اما انگار حتی خواب هم با هام قهر کرده ........
یه عالمه کار نیمه تمام دارم اما حتی حوصله فکر کردن در موردشون رو هم ندارم........
حتی حس تایپ کردن هم ندارم.......الان نیم ساعت من دارم سعی می کنم بنویسم....فکر نکنم ۱۰ تا خط هم شده باشه.....از بس می نویسم و پاک می کنم......
دوست دارم الان یهو معجزه بشه.......تو اینجا باشی.....کنار من.......وقتی که اینقدر بهت نیاز دارم......چرا نمی شه؟.....من چشم هامو می بندم و باز می کنم اما باز هم میبینم که تنهام......می دونم نمی شه اما با یه لجبازی بچه گانه باز هم همین کار رو میکنم.....
غر زدن اینجا هیچ لطفی نداره.........بدون هیچ جوابی......انگار دارم با دیوار حرف می زنم.......
سعی می کنم به عاقل تر شدنم فکر کنم.....به اینکه الان دیگه بعضی چیزایی رو که به زور تحمل می کردم به خوبی می فهمم.....و این جوری نیازی نیست که تحمل کنم چون می فهمم و به قول بچه ها دیگه دچار یاس فلسفی نمی شم.........توضیحش یه کم سخته......من هم بی حوصله......
پ.ن
یه بار همه چیزایی رو که نوشتم می خونم و حس می کنم چقدر در هم و بر هم........بیشتر شبیه اینه که دچار یه جور از هم گسیختگی شده باشم تا حس غر زدن....
حس می کنم دارم عاقلتر می شم!!!!!!
پ.ن
فقط نوشتم که یادم باشه از کی شروع شد.
در این روز....
روزی که زندگی به لبان تو بوسه داد
الماس های شادباش من ارزانی تو باد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق نبودن ـــــ ـــــ ـــــ
دوست داشتن + ـــــ ـــــ
عشق شیدایی ـــــ + ـــــ
عشق رمانتیک + + ـــــ
عشق پوچ ـــــ ـــــ +
عشق مشفقانه + ـــــ +
عشق ابلهانه ـــــ + +
عشق تمام عیار + + +
پ.ن
زیر همه گزینه ها اضافه می کنم احساس من.......و بعد با سردرگمی به گزینه هایی که می تونم تیک بزنم فکر می کنم.....و فقط فکر می کنم.....فقط فکر می کنم.......
این جدول توی کتاب روانشناسی هیلگارد بود
بااینکه خیلی ساده است من دوستش دارم....
حداقل با سلیقه من جوره(خیلی بدسلیقه ام نه؟
).....بدون شمع و گل و فال حافظ قلابی...
فقط با یه عکس که دوست دارم.....
با اینکه دوستش دارم اما بهت اجازه میدم اگه خوشت نیومد بگی تا عوضش کنم.......
ببین من چقدر خوبم![]()
یه کم قدر من و بدون![]()
برای خودت می گم ها اگه نه من که.......
من که.......
من که......
خیلی دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن.
برای طراحی اش از یه برنامه به اسم سایکو استفاده کردم
این قالب رو دوست دارم چون عکس پیانو داره.......می دونستی من عاشق پیانو هستم؟......(نه نمی دونی......مگه تو از من چی می دونی؟.....یا حتی من از تو؟....)می دونستی یه وقتی می خواستم پیانیست بشم......اما به جاش سر از کلاس سه تار در آوردم
سه تار البته شاید ساز خوبی باشه اما من دوستش نداشتم......گذاشتم کنار منتظر روزی شدم که بتونم پیانو یاد بگیرم......تو لیست خریدهای آینده ام بعد از دوربین دیجیتال حرفه ای یه پیانو نوشتم به این گنده گی
نه اینکه دوربین از پیانو برام مهم تر باشه .......فقط فکر می کنم پول برای خرید دوربین زودتر جور می شه.......
هر وقت صدای پیانو می شنوم انگار روحم داره پرواز می کنه......چشم هامو می بندم و انگشت هام ناخودآگاه حرکت می کنه....
از این قالب خوشم می یاد.....اما از این چیزای دور و برش خوشم نمی یاد.....عکس شمع و گل و.....
نه خوشم نمی یاد....حتی از این فال حافظ هم خوشم نمی یاد........فال حافظ این جوری که حال نمی ده....
فال حافظ رو باید با دیوان حافظ بگیری .........
فکر کنم باید یاد بگیرم خودم قالب طراحی کنم.....
گاهی وقت ها دوست دارم خیال پرداز باشم....
گاهی وقت ها دوست دارم چشم هامو ببندم و تصور کنم کنار من هستی........تصور کنم که دوست داری کنار من باشی........تصور کنم که هیچ چیز توی دنیا نمی تونه جلوی تو رو برای با من بودن بگیره.....
گاهی وقت ها توی خیالم دوست دارم بچه تر از حالا باشیم....... عاشق باشیم .......دوست نداشته باشیم ....فقط عاشق باشیم.......تو عشق بزرگ زندگیم باشی........من عشق بزرگ تو.......
گاهی وقت ها دوست دارم خیال پردازی کنم.......
توی خیالم تو با من حرف بزنی......من فقط گوش کنم.......من از تو بپرسم ......تو جواب بدی.........تو از من درخواست کنی.......من قبول کنم......
اما چشم های من همیشه باز هستند.....نبودنت رو درک می کنم......همه دلایلت رو می فهمم.......ما بزرگ هستیم......فقط دوست داریم.......و دوست داشته میشیم......
روانسنجی یه مبحث توی روانشناسیه .....گرچه من اطلاعات زیادی در موردش ندارم اما می دونم بر اساس مقیاس روانی میشه یه چها ر چوب کلی به این شکل داشت.......
بی علاقگی...غم ....ترس...خشم ....دشمنی....ملال....اشتیاق....آرامش
اینا مراحلیه که معمولا پشت سر هم طی میشن....
حس می کنم برای من فقط دو مرحله است که وجود داره...بی علاقگی یا همون بی حسی خودم و اشتیاق
معمولا من بین این دو حالت به جای طی کردن یکی یکی مراحل پرش دارم.......بدون طی کردن هیچ مرحله دیگه ای از اشتیاق به بی حسی می رسم.....
توی بی حسی ذهن از هر چیزی خالیه و من همیشه یه احساس دو گانه نسبت به این بی حس شدن دارم......
از یه طرف خوشحالم چون خیلی راحتم ....دیگه هیچ چیز انقدر اهمیت نداره که به خاطرش واکنش خاصی نشون بدم.....هیچ چیز آزارم نمیده....همون طور که هیچ چیز شادم نمی کنه.....
از طرف دیگه نظر بدی نسبت بهش دارم......چون معمولا احمقانه ترین تصمیمات زندگیم رو توی همین حالت می گیرم........وقتی که هیچ چیز هیچ اهمیتی نداره.........جز من
تنها حسی که حتی توی این حس با تمام قدرت باقی می مونه خودخواهیمه......که البته آروم آروم تبدیل می شه به یه جور خود شیفتگی..........
و تازگی ها خودشیفتگی من داره به بی نهایت میل میکنه........
گاهی فقط یه جمله ساده همه زندگیت رو عوض می کنه.......
یه ملاقات ساده ......یه حرکت ساده......یا هر چیز ساده دیگه.....
اما بعد دیگه همه چیز انقدر ها هم ساده به نظر نمی رسه.......چون تو داری تغییر می کنی و هر روز چیز های بیشتری دور و برت شروع به تغییر می کنه.........
یه مدت بعد وقتی بر می گردی و به پشت سرت نگاه می کنی حتی باورت نمی شه که یه موضوع ساده همه زندگیت رو عوض کرده باشه.......
فقط چشم هاتو که باز میکنی می بینی جایی هستی که پیش از این نبودی......جایی که گاهی اصلا نمی دونی مناسب تو هست یا نه؟......
بعد شروع می کنی به تشریح کردن اینکه اگه اون موضوع به ظاهر ساده اتفاق نیفتاده بود حالا کجا بودی؟
این میشه سوال بزرگ ذهنت......بدون هیچ جوابی که بتونه قانعت کنه...